|
قابل توجه ادب دوستان- نویسندگان - شاعران - نوقلمان و کلیه کسانیکه تا به حال موفق به چاپ آثار خود نشده اند انتشارات پرستوی سپید در نظر دارد با هدف شناخت استعدادها جهت اطلاع بیشتر می توانید با شماره تلفن ۶۶۷۱۱۶۳۴ یا تلفن همراه 10 29 290 0912 تماس بگیرید. مدیریت اجرایی : رضا زمانی مزده
داستان های کوتاه و کاریکلماتورهای زیر برگرفته از کتاب های فرحناز یوسفی است و هرگونه برداشت فقط با ذکر نام نویسنده بلامانع است.
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390 0:15 توسط فرحناز یوسفی
زمين بازي سُرسُره، الاكلنگ، تاب ... تمام وسايل بازي را امتحان كرده بود. يك دستش در دست پيرمرد بود و با دست ديگرش محكم ميلهْ تاب را چسبيده بود و فرياد ميزد: «يك بارديگر، فقط يك بار، فقط همين يك بار!» همهْ مردم اطراف نگاهشان ميكردند. قطرات ريز و درشت عرق از روي پيشاني پيرمرد سر ميخورد و بين ابروان سفيدش الا كلنگ بازي ميكرد و از نوك بينياش تاب ميخورد و بر زمين ميافتاد. بيست سال بود كه اين كشمكش ادامه داشت و هر بار اين پيرمرد بود كه مغلوب مي شد، ولي امروز ديگر نميخواست وقت دكتر روانپزشك را از دست بدهد. + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 0:35 توسط فرحناز یوسفی
- ماه به خورشید گفت: به احترام یلدا کمتر خودنمایی کن. + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 23:31 توسط فرحناز یوسفی
روزی بين سیبزمینی و پیاز دعوای
سختی درگرفت. سیبزمینی به پیاز گفت:
دهانت را ببند که خیلی بوی بدی میدهد... پیاز هم هر چه فریاد داشت بر سر سیبزمینی کشید
و پشتش را به او کرد.ساعتي گذشت... سيبزميني حوصلهاش
سر رفت و به سير كه تا آن لحظه فقط آنها را نگاه ميكرد، گفت: «يك چيزي بگو و ما
را با هم آشتي بده!» سير گفت: اگر پياز بايد به خاطر بوي بد،
دهانش را ببندد، من بايد تا آخر عمر لال باشم .
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390 0:10 توسط فرحناز یوسفی
شب پره به خفاش گفت: - چطور ميشد اگر من به جاي شب پره، روزپره اي بودم و شكار تو خفاش شب كور نميشدم. خفاش گفت: - چه خيال باطلي ...از اين غافل هستي كه آن كسي كه ميتواند شب پره اي را به روزپره تبديل كند، مي تواند خفاش شب كور را هم عقابي تيزبين كند تا باز هم روزي خودم باشي! + نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390 0:3 توسط فرحناز یوسفی
- بازهم به معرفت پیاز که فقط چشم را می سوزاند و با دل کاری ندارد.
- برای پیاز بیشتر از شوهر مرحومش اشک ریخت. - وقتی دل می سوزد چشم هم پاسوز می شود. - اشک مواد مذاب آتشفشان دل است. - اشک برای دلی که در آتش می سوزد حکم کپسول آتش نشانی را دارد. - پیوند زناشویی مانند پیوند درخت بگیر- نگیر دارد. - با تلویزیون بهتر از دکتر روانپزشک هیپنوتیزم می شد. - دروغگو را به جهنم بردند گفت: من تازه از بهشت آمده ام. - دزد معتقد است وقتی او کار می کند وجدانش استراحت می کند. + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390 1:3 توسط فرحناز یوسفی
در همسایگی گوسفند، يك مغازه جِگركي بود كه هرروز بوي جگرِ كباب شده گوسفندان ظاهرا " جگرِ گوسفند را كبـــاب مي كرد. روزي گوسفند به اصطلاح، طاقتش طاق شد و به مغازه جگركي رفت و بناي داد و بيداد گوسفندي را گذاشت. همه گوسفندان جمع شده بودنــــد و هرکـــدام چیــزی می گفتند تعدادی از آنها گوسفند را دلداری می دادند تعدادی به طرفداری از گوسفند با صاحب مغـــازه دعوا میکردند و تعدادی هم تماشا میکردند و هرکدام نظـــری می دادند. خلاصه غوغایی بود که بیاو ببین...! صاحب جگركي كه مرد باتدبيري بود، به گوسفند قول مساعد داد كه از آن به بعد فقط از جگر گاو و بُز براي كباب كردن استفاده كند و با احترام گوسفندان دیگر را از مغازه بیرون فرستاد و به عنوان مهمان نوازی و با اصرار فراوان يك سيخ جگر هم به گوسفند داد! گوسفند ابتدا عصبانی شد واز قبول سيخ جگر طفره رفت ولي كمكم وسوسه شد و تصميم گرفت فقط براي اولین و آخرین بار امتحاني بكند...!و اين شد كه از آن به بعد پاتوق گوسفند مغازه جگركي شد ...! + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390 1:58 توسط فرحناز یوسفی
هدیه روز مادر بچه ها دور هم جمع شده بودند و درباره هدیه روز مادر صحبت می کردند. یکی از آن ها می گفت: من برای مادرم لباس زیبایی خریده ام. دیگری می گفت: من هم دیروز با پدر به بازار رفتم و یک انگشتر خریدم و یکی دیگر از بچه ها گفت:.... در بین آن ها دختر کوچکی بود که گفت:من برای مادرم یک مزرعه خریده ام!... همه بچه ها خندیدند و حرف او را به شوخی گرفتند. فردا که مادر دختر کوچولو هدیه اش را باز کرد لبخند زیبایی بر لبانش نقش بست: یک مشت دانه ذرت- یک مشت دانه آفتابگردان-یک مشت دانه لوبیا و... فرشتـــــــه روزی خداوند فرشته ای را به زمین فرستاد که بال نداشت!...فرشتگان دیگرگفتند: فرشته ای که بال نداشته باشد، فرشته نیست... خداوند گفت: به پایین و به آن مادر و کودک نگاه کنید... فرشتگان با حسرت و شرمندگی سر به زیر افکندند. وقتی نگاهم به دستان چروکیده مادر و چشمان مهربانش می افتد می فهمم که این فرشته زمینی تنها فرشته ای است که نیاز به بال ندارد. موهای بافته مادرم وقتی کوچک بودم عادت داشتم قبل از خوابیدن موهای بافته مادرم را در دست بگیرم و با آن ها بازی کنم تا بتوانم راحت بخوابم... یک روز دوست قدیمی مادر به خانه ما آمد و موهای زیبای مادر را کوتاه کرد... کوتاهِ کوتاه... بغض گلویم را گرفت. به حیاط دویدم و زیرِ درخت سیب، کنارِ حوض نشستم و کلی گریه کردم. شب که از راه رسید غمگین به رختخواب رفتم، ولی ناباورانه دو گیسوی بافته شده مادر را با دو روبان رنگی زیبا به روی بالش دیدم... مادر کلک زیبایی زده بود... دیگر می توانستم به تنهایی بخوابم... + نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت 1390 21:32 توسط فرحناز یوسفی
آقای مدیر گفت : اگر یک باردیگر دیر به مدرسه بیایی از نمره انضباطت کم می شود. او معتقد است که من بی انضباط و کم دقت هستم. من هم از امروز تصمیم گرفتم کارهایم را به موقع و بادقت انجام بدهم تا به موقع به مدرسه برسم و بهانه ای به دست آقای مدیر ندهم.
به همین خاطر صبح زود از خواب بیدار شدم. همه کارهایم را سروقت انجام دادم و الان هم نزدیک مدرسه هستم. امروز ورزش داریم .... راستی چرا امروز بند کفش هایم را نبستم!؟ خدای من!...باید برگردم و دمپایی هایم را با کفش ورزشی عوض کنم!.... + نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت 1390 4:18 توسط فرحناز یوسفی
نگهداری اسرار منتشر میشود مدیر انتشارات نشر سپید از انتشار کتاب "نگهداری اسرار" نوشته بتول مومن خبر داد و گفت: این کتاب یک مجموعه داستان اجتماعی است که در حال حاضر برای دریافت مجوز به وزارت ارشاد فرستاده شده است. تاریخ انتشار در سایت: ۱۹ فروردین ۱۳۹۰ منبع: / خبرگزاری / مهر + نوشته شده در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390 1:24 توسط فرحناز یوسفی
حاجی فیروز پسر کوچک به پدرش گفت: پدر! دیروز در خيابان حاجی فیروز دیدم. بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند، ولی پدر! من از او خیلی خوشم آمد، نه به خاطر اینكه ادا در می آورد و می رقصید، به خاطر اینكه چشم هایش خیلی شبیه تو بود... از فردا مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چهارراه می دیدند... + نوشته شده در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390 0:53 توسط فرحناز یوسفی
کاریکلماتور-گزیده ای از کتاب کاریکلماتور قلب دومین کرۀ زمینی است که می تواند همۀ انسان ها را در خود جای دهد. درپیری پوست لباس چین دار می پوشد. نگاهش را از بره ها دزدیده بود و قلبش را از گرگ ها. ازمدرسۀ روباه ها رتبۀ ممتاز را کسب کرد. به جای این که کارکردن را از مورچه بیاموزد خوردن و خوابیدن را از خرس آموخت. + نوشته شده در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390 0:52 توسط فرحناز یوسفی
مورخ 2 آذر ماه 1389 انتشارات «پرستوي سپيد» در ابتكاري جالب، به زودي نوشتههاي دانشآموزان يك كلاس انشا را منتشر خواهد كرد. ايبنا نوجوان: مدير انتشارات «پرستوي سپيد» دربارهي جديدترين كتابهاي اين مركز نشر به خبرنگار «ايبنا نوجوان» گفت: «كتاب «داستانهاي كوتاه و شاگردان» از كتابهايي است كه انتشارات ما به زودي براي گروه سني نوجوان منتشر خواهد كرد. اين كتاب، مجموعهي آثار دانشآموزان در يك كلاس انشاست.» «فرحناز يوسفي» دربارهي اين اثر توضيح داد: «اين كتاب حاصل كوشش «معصومه لايموت» است؛ معلم انشايي كه با هدف تغيير فضاي يكنواخت كلاس انشا از بچههاي كلاسش ميخواهد داستان كوتاه بنويسند و يا اگر ايدهاي براي نوشتن داستان كوتاه ندارند يكي از داستانهاي بهيادماندني نويسندگان بزرگ ايران و جهان را بازنويسي كنند.» اين داستانها با نام خود بچهها در كتاب «داستانهاي كوتاه و شاگردان» منتشر خواهد شد. مديرمسوول نشر «پرستوي سپيد» معتقد است انتشار آثار نوجوانان، اثري سازنده دارد. او در اينباره توضيح ميدهد: «چاپ آثار بچهها با نام خودشان در كتابي مستقل باعث تشويق آنان ميشود. اين كار تشويقي و سازنده بچهها را به مطالعه و نوشتن علاقهمند ميكند. من اميدوارم با برداشتن اين گام كوچك به تكرار نام اين دانشآموزان به عنوان نويسندگان آثار ادبي آينده كمك كرده باشم.» مدير انتشارات «پرستوي سپيد» خود نيز اهل نوشتن است. او دربارهي تازهترين اثرش گفت: «اكنون مشغول گردآوري داستانهاي كوتاهم هستم و اميدوارم بتوانم تا سال آينده آنها را منتشر كنم. اين مجموعه دومين مجموعهي داستانهاي كوتاه من است و احتمالاً با نام «موهاي بافتهي مادرم» منتشر خواهد شد.» انتشارات «پرستوي سپيد» سال 1386 در شهر تهران كار خود را در زمينهي انتشار ادبيات ايراني در حوزهي كتابهاي كودك، نوجوان و بزرگسال آغاز كرد. + نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 1:18 توسط فرحناز یوسفی
گزارش خبرگزاری ایبنا- نوجوان احوالپرسي + نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 1:17 توسط فرحناز یوسفی
-گلاب اشک شادی گل است -وجه اشتراک مرغ و گل این است که هردو در عزا و عروسی به کار می روند با این تفاوت که گل را در عزا پرپر می کنند، مرغ را در هردو حال... -بلبلی که روی شیشه گلخانه نشسته بود فکر می کرد حس بویایی و لامسه اش را از دست داده است - گلخانه زندان گل است - پروانه از پشت شیشه گلخانه حسرت گل را می خورد - پروانه با یک شاخه گل به ملاقات گلی که در گلخانه محبوس بود آمد - گل در گلخانه آرزو می کند که بی خانمان باشد - بهار در گلخانه محبوس است وقتی دلت بهاری نباشد با صد گل هم بهار نمی شود + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390 22:56 توسط فرحناز یوسفی
- چون حرف
دهانش را نمي فهميد، به دارالترجمه رفت. - سليمان هم كه باشي، زبانِ آدمِ نفهم را نمي فهمي. - خواست اداي فيلسوف ها را درآورد، فلسفۀ انسان بودن
هم از يادش رفت. - از وقتي آسوده خيال شد كه بي خيالِ خيالاتش شد. - چون مي خواست بدهكارِ كسي نباشد ازهمه طلبكاربود. - وقتي كلاهش راقاضي كرد به شال گردنش دستور اعدام
داد. - شانه به جنگ تن به تنِ موها پايان مي دهد. - اگر خريت خر نبود، نجابت اسب درك نمي شد. - مزۀ پول كه زير دندانش رفت، اشتهاي كاذب پيدا كرد. - قلب، دومين كرۀ زميني است كه می تواند همۀ انسان ها
را درخود جاي دهد. -درخت در طول زندگی می آموزد که هم با نسیم بسازد و هم با طوفان + نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389 2:24 توسط فرحناز یوسفی
مادر می گوید: - در زمستان نباید بستنی خورد... - چون زمستان سرد است... - چون بستنی هم سرد است... - و اگر بستنی بخورم دچار سرماخوردگی می شوم... - و اگر سرما بخورم، مدرسه نمی توانم بروم... وای... چقدر امروز هوا مانند تابستان گرم است!... + نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389 23:30 توسط فرحناز یوسفی
معلم روستا به شاگردانش گفت: هرچیزی را که آرزو دارید روزی داشته باشید به عنوان کاردستی درست کنید و به کلاس بیاورید. بچه ها کاردستی های مختلفی را به کلاس آوردند مثل: یک خانه زیبای شهری، یک کیک تولد، یک ماشین و... در بین کاردستی ها یک بیل کاغذی هم به چشم می خورد!... معلم با تعجب از شاگردی که بیل کاغذی را درست کرده بود، پرسید: آیا تو دوست داری که یک بیل داشته باشی؟ شاگرد جواب داد: یک بیل نه! یک بیل کاغذی، تا وقتی پدر با آن کار می کند دیگر دستانش پینه نبندد... + نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389 23:21 توسط فرحناز یوسفی
شال و کلاه کردتا کاموا بخرد و شال و کلاهی نو ببافد. میل های بافتنی با کاموا قرارداد تولید لباس بستند. کاموا به میل های بافتنی گفت: فقط وقتی دست در دستتان می گذارم که در دست آدم ماهر باشید. کاموای سفید با کاموای سیاه همراه شد تا میل های بافتنی دلشان نگیرد. میل های بافتنی سرگرمِ کلاه بافتن بودند تا سر آدم ها را گرم کنند. کلافِ کاموا به میل های بافتنی گفت: از بی کارِِِی کلافه ام... گلوله ی کاموا نگاهی خشمگین به میل بافتنی فرو رفته در شکمش کرد و گفت: لطفا" جای مناسب تری برای استراحت پیدا کن! میل های بافتنی کاموا را دست به دست می دادند. گلوله ی کاموا به میل بافتنی گفت : آن قدر قل می خورم تا مثل تو لاغر شوم. کلافِ کاموا می خواست گلوله شود تا کلافی سر در گم نباشد. کاموا دوست داشت به شرطی کلاه شود که فقط بر سر آدم برفی برود...
آدم برفی را در شب یلدا ساختم تا عمر بیشتری داشته باشد. آدم برفی وصیت کرد که بعد از ذوب شدن، شال و کلاهش را به بچه های فقیر بدهند. آرزوی دیدن خورشید به قیمت جان آدم برفی تمام شد. وقتی برف شدت گرفت آدم برفی را زیر لحافی از برف دیدم. پیرترین آدم برفی عمرش به اندازه یک روز آفتابی است. آدم برفی نگاهی به ماشین ها کرد و به کلاغ گفت: من هم به زودی همرنگ تو می شوم. آدم برفی ها کودک به دنیا می آیند و کودک از دنیا می روند. در تمام عمرم آدم برفی پیر ندیدم. آدم بی احساس روی آدم برفی را سفید کرد. آدم برفی به گنجشک گفت: اگرچه دانه ای ندارم، ولی خوشحالم که بعد از ذوب شدنم می توانی رفع تشنگی کنی. آدم برفی به ابر گفت: سعی کن حریف خورشید شوی تامن نفسی بکشم. دست های آدم برفی را در جیب هایش ساختم تا احساس سرما نکند. خورشید به خاطر آدم برفی زیبا از پشت ابر آفتابی نشد. برای آدم برفی چشم نساختم تا خورشید را نبیند. دماغ آدم برفی از شدت سرما قرمز شده بود. وقتی ساخت آدم برفی تمام شد، اعتراض کرد که چرا برایش قلب نساخته ام. آدم برفی با تمام ذرات وجودش به دانه های برف عشق می ورزد. + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389 23:38 توسط فرحناز یوسفی
عینکی را دیدم که به دنبال چشم می گشت. عینک ته استکانی پدربزرگ قابی به بزرگی نعلبکی داشت.
اگر داستان پینوکیو در زمان ما نوشته می شد دیگر او آرزوی آدم شدن نمی کرد.
اگر داستان دماغ پینوکیو واقعیت پیدا می کرد تمام کره زمین چوبی می شد. اگر پدر ژپتو دماغ سر بالا و پر باد بچه های امروزی را می دید حاضر بود دماغ پینوکیو هزارمتری شود. پینوکیوی مدرن به دارکوب گفت: دماغم را مدل سربالا کوتاه کن!
- كاش من جاي تو بودم. تو خيلي خوشبختي كه مي تواني همراه ديگران چيزهايي را كه بيرونِ اتاق هستند، نگاه كني . تا امروز انسانهاي زيادي را ديدهام كه نزديك تو آمدهاند و از چشم تو به آسمان، زمين، دور و نزديك نگاه كردهاند. پنجره با خوشرويي لبخندي زد و گفت: - اگر آنها هر روز از چشم من به بيرون نگاه ميكنند، من نيز هر روز آنها را با چشمان خود ميبينم كه از دل تو عبور ميكنند تا به پاي من برسند. اگر تونبودي اين اتاق، يك اتاق نبود، يك قفس بود و من ميله هاي آن!
سُرسُره، الاكلنگ، تاب ... تمام وسايل بازي را امتحان كرده بود. يك دستش در دست پيرمرد بود و با دست ديگرش محكم ميلهْ تاب را چسبيده بود و فرياد ميزد: «يك بارديگر، فقط يك بار، فقط همين يك بار!» همهْ مردم اطراف نگاهشان ميكردند. قطرات ريز و درشت عرق از روي پيشاني پيرمرد سر ميخورد و بين ابروان سفيدش الا كلنگ بازي ميكرد و از نوك بينياش تاب ميخورد و بر زمين ميافتاد. بيست سال بود كه اين كشمكش ادامه داشت و هر بار اين پيرمرد بود كه مغلوب مي شد، ولي امروز ديگر نميخواست وقت دكتر روانپزشك را از دست بدهد.
مرد گاهي بيگُدار به آب مي زد ... چند روزي بود كه زن از دست او آزردهخاطر بود. مرد دوستش داشت ... براي جبران گذشته ها، گردنبند ياقوت سرخي برايش خريده بود. وقتي گردنبند را به گردن زن ميانداخت، گفت: - اين گردنبند را خريدم تا بداني آتش عشق من هميشه به رنگ اين ياقوت، سرخ است. اشكهاي زن چون مرواريد به روي ياقوت سرخ غلتيد و گفت: - در تمام طول عمرم، اين اولين باري است كه آرزو كردم چشمانم بينا بود تا بتوانم رنگ آتش عشقت را ببينم. مرد باز هم، بي گُدار به آب زده بود...
سهراب کشی... رستم و اسفندیار... هفت خوان رستم... و.... اشتیاق به شنیدن داستان از کودکی با انسان ها همراه بوده و در بزرگسالی نیز با شکل های گوناگون جلوه گر شده است . روایت قصه از پدربزرگ ها و مادربزرگ ها گرفته تا نقل آن از سوی نقالان حرفه ای که مخاطب آن همان کودکانی هستند که هم اینک بزرگ تر شده اند نشانگر اشتیاق همگان به داستان است. در گذشته وقتی که هنوز پای تلویزیون به خانه ها باز نشده بود شب نشینی ها رواج داشت و در این شب نشینی ها که بیشتر در شب های طولانی زمستان انجام می گرفت نقل داستان و حکایت ها نیز شیرینی خاص خودش را داشت . در گذشته حتی پادشاهان نیز افرادی را برای قصه گویی به خدمت می گماشتند. داستان شهرزاد قصه گو نمونه زیبایی از اشتیاق پادشاهان به شنیدن داستان است . در داستان های هزارو یکشب حکایت پادشاهی را می خوانیم که همسرانش را به قتل می رساند ولی زمانی که شهرزاد به همسری او درآمد با قصه های جذاب و شیرینی که هرشب برای او نقل و بازیرکی ادامه آن را به شب دیگر موکول می کرد رفته رفته شیرینی داستان هایش چنان پادشاه را مجذوب ساخت که از قتل وی برای همیشه منصرف شد. در قهوه خانه های قدیم نیز نقالان وسیله سرگرمی مردم را با خواندن داستان هایی از شاهنامه فردوسی فراهم می کردند . داستان رستم و سهراب- رستم و اسفندیار- رستم و دیو- و گاه داستان های کهنی مثل امیرارسلان نامدار- سمک عیار- ابومسلم و پرده خوانی هایی که بیشتر موضوعات مذهبی را در بر می گرفت. علاقه مردم به شنیدن داستان های حماسی و پهلوانی کار نقالی قهوه خانه ای را رونق می بخشید. نقالان هنرمندانی با قدرت بیان و اعتماد به نفس بالا و حافظه ای قوی بودند که می توانستند داستان ها را به صورت نثر یا گاهی به شعر روایت کنند. دلم تنگ است....
دلم تنگ است برای کودکی هایم برای شیطنت ها بی خیالی ها برای خاطرات تلخ و شیرینی که در پستوی ذهنم سخت بیدار است برای آن حیاط و حوض پر ماهی برای شمعدانی ها برای سوسن و یاس و اقاقی ها برای ظهر تابستان و فریاد مدام دوره گرد خسته از تکرار برای سایه سار سر در بازار نمکی! نان خشکی! کاسه بشقابی آهای گل پونه یی! نعنا ! لحاف دوزی صدای آب حوضی میرنوروزی دلم تنگ است... برای پت پت ساز کمان پنبه زن- فریاد شوق کودکان در بازی لی لی قایم باشک دلم تنگ است برای پنبه های در هوا افشان آن حلاج که در گرمای تابستان فضای کوچه را مانند ماه بهمن و دی در لحاف برف می پوشاند دلم تنگ است.... اما یادها و خاطرات دور همچنان در برگ هایی از حریر مهر جای شان سبز است ومن باغ دلم را با هوایش تازه می سازم....
لباس چین دار دختر کوچولو همیشه آرزو داشت که لباس چین دار و زیبایی داشته باشد، ولی آنها فقيرتر از آن بودند که بتوانند چنین لباسی را برای او بدوزند. تا آن روز صبح ... دخترک وقتی از خواب بیدار شد، لباس چین دار زیبایي را بالای سرش دید! باورش نمیشد. رنگ پارچه، کمی کهنه به نظر میرسید، ولی نخهای آن نو بود. معلوم بود که تازه دوخته شده است. با خوشحالی لباس را پوشید و به کنار پنجره رفت، تا این خبر را به دختر همسایه بدهد. چشمش به پنجره افتاد. پنجره لُخت بود... مسابقه آواز در مزرعه اي تمام حيوانات جمع شده بودند تا خوش صداترين حيوان مزرعه را انتخاب كنند. كلاغ داور مسابقه بود. بعد از آنكه تمام حيوانات آمدند و آواز خود را خواندند، كلاغ پس از كمي تأمل جايزه خوش صداترین حيوان را به الاغ داد!... قناري و بلبل و پرندگان ديگر بدون هيچ حرفي «پريدند» و رفتند... جيرجيرك، بوقلمون، گاو و حيواناتي كه معتقد بودند حق آنها ضايع شده سر اينكه كدام خوش صداترند، به جان هم « پريدند...» ولي جالب اين بود كه عقل از سر همة حيوانات «پريد» وقتي كه شنيدند كلاغ گفت: «اگر من داور مسابقه نبودم پر واضح است كه خودم به عنوان خوش صداترين حيوان مزرعه انتخاب ميشدم.» تلخ و شيرين شيرين به تلخ گفت : سال هاست كه تو را كنار اسم خود يدك ميكشم. تجربه ثابت كرده كه انسان ها مرا بيشتر از تو دوست دارند؛ درميهماني ها، شادي ها، جشن ها و تمام زندگي آنها من نقش اصلي را دارم و آنها با آغوش باز مرا ميپذيرند، ولي تو هميشه ناغافل ميآيي و خودت را تحميل ميكني. بهتر نيست راهت را بكشي و بروي ... تلخ از زبان تلخِ شيرين ناراحت شد و در سكوت به تلخي گريست ... زبان از گرية تلخ، دلش به درد آمد و به شيرين گفت: «يادت باشد كه تا وقتي قابل احترام هستي كه خودت باشي. به حرفهايت دقت كن! شيريني در آنها ميبيني؟ من ميدانم كه اين كلمات را هم از انبار تلخ دزديدهاي» زبان بعد از گفتن اين حرف وقتي شرمندگي را در چشمان شيرين ديد گفت : «اين نكته را هم فراموش نكن!...انسانها با وجود تلخي است كه قدر شيريني را ميدانند و اگر تلخ نبود، وجود تو هم بي معنا بود...» بيوفا به پهناي صورت اشك ميريخت. هنوز بيوفايي مرد را باورنكرده بود و با خودش زمزمه ميكرد: - به همه چيز فكر ميكردم، غير از اينكه روزي بيوفا یی ات را ببينم. به من قول داده بودي هرگز تنهايم نگذاري، ولي امروز در اين تنهايي بايد دست و پا بزنم... صداي دختر بچه اي نجوايش را قطع كرد: رنگ سفيد عاشق رنگ سفيد بود. ميگفت هميشه زيباترين رنگ است. رنگ پوستم را دوست داشت، چون سفيد بود. ميگفت: «هميشه لباس هاي سفيدت را بپوش، زيباتر مي شوي .» براي هديه، گل سفيد ميخريد. براي تولدم هم يك پانداي سفيد خريده بود. اما از وقتي كه رنگ موهايم سفيد شده، ديگر حرفي از زيبايي رنگ سفيد نميزند...
|
||||||||
| ||||||