تبليغاتX
نشر پرستوی سپید

نشر پرستوی سپید

قابل توجه ادب دوستان- نویسندگان - شاعران - نوقلمان 

و کلیه کسانیکه تا به حال موفق به چاپ آثار خود نشده اند

انتشارات پرستوی سپید در نظر دارد با هدف شناخت استعدادها

نسبت به بررسی و اخذ مجوز و چاپ آثار درکمترین زمان و با کمترین هزینه با مجوز رسمی وزارت ارشاداسلامی اقدام نماید.

 

جهت اطلاع بیشتر می توانید با شماره تلفن  ۶۶۷۱۱۶۳۴  یا 

تلفن همراه 10 29 290 0912 تماس بگیرید.

مدیریت اجرایی : رضا زمانی مزده

داستان های کوتاه و کاریکلماتورهای زیر برگرفته از کتاب های

 فرحناز یوسفی است و هرگونه برداشت فقط با ذکر نام نویسنده

 بلامانع است.

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389 0:40 توسط فرحناز یوسفی |



بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذرنگی
بوی تند ماهی‌ دودی وسط سفره‌ء نو
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه‌ء عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده‌ء لای کتاب
فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور
برق کفش جفت‌شده تو گنجه‌ها
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی
با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390 0:15 توسط فرحناز یوسفی


زمين بازي

سُرسُره، الاكلنگ، تاب ...

تمام وسايل بازي را امتحان كرده بود.

يك دستش در دست پيرمرد بود و با دست ديگرش محكم ميلهْ تاب را چسبيده بود و فرياد ميزد: «يك بارديگر، فقط يك بار، فقط همين يك بار!»

همهْ مردم اطراف نگاهشان ميكردند.

قطرات ريز و درشت عرق از روي پيشاني پيرمرد سر ميخورد و بين ابروان سفيدش الا كلنگ بازي ميكرد و از نوك بينياش تاب ميخورد و بر زمين ميافتاد.

بيست سال بود كه اين كشمكش ادامه داشت و هر بار اين پيرمرد بود كه مغلوب مي شد، ولي امروز ديگر نميخواست وقت دكتر روانپزشك را از دست بدهد.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 0:35 توسط فرحناز یوسفی




- شب یلدا در کنار دوستان برایم کوتاه ترین شب سال است.
- درازی یلدا با قصه های مادربزرگ کوتاه شد.
- هندوانه رنگ پریده با لبخند یلدا سرخ شد.

- ماه به خورشید گفت: به احترام یلدا کمتر خودنمایی کن.
- ماه به ابر گفت: امشب رویم را بپوشان تا گیسوان سیاه یلدا در کنار صورت ماهش بیشتر جلوه کند.
- دانه های سرخ انار بر گیسوان سیاه یلدا خودنمایی می کرد.
- پسته دهان بسته هم با دیدن یلدا خندان بود.
- باز هم به معرفت یلدا که چراغ خانه بزرگترها را چلچلراغ کرد.
- آجیل و هندوانه و انار در دستان یلدا بهترین بهانه بود برای جمع کردن بچه هایش به دور هم...
- به احترام یلدا، وقتی مادربزرگ قصه روشنی کرسی های قدیم را می گوید، کامپیوتر و موبایلت را خاموش کن...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 23:31 توسط فرحناز یوسفی


روزی بين سیب­زمینی و پیاز دعوای سختی درگرفت. سیب­زمینی به پیاز گفت:  دهانت را ببند که خیلی بوی بدی می­دهد...

 پیاز هم هر چه فریاد داشت بر سر سیب­زمینی کشید و پشتش را به او کرد.ساعتي گذشت... سيب­زميني حوصله­اش سر رفت و به سير كه تا آن لحظه فقط آنها را نگاه مي­كرد، گفت: «يك چيزي بگو و ما را با هم آشتي بده!» سير گفت: اگر پياز بايد به خاطر بوي بد، دهانش را ببندد، من بايد تا آخر عمر لال باشم . 

                                                        

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390 0:10 توسط فرحناز یوسفی


شب ­پره به خفاش گفت:

- چطور مي­شد اگر من به جاي شب ­پره، روزپره ­اي بودم و شكار تو خفاش شب ­كور نمي­شدم.

خفاش گفت:

- چه خيال باطلي ...از اين غافل هستي كه آن كسي كه مي­تواند شب ­پره ­اي را به روزپره تبديل كند، مي تواند خفاش شب ­كور را هم عقابي تيزبين كند تا باز هم روزي خودم باشي!

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390 0:3 توسط فرحناز یوسفی


- بازهم به معرفت پیاز که فقط چشم را می سوزاند و با دل کاری ندارد.

- برای پیاز بیشتر از شوهر مرحومش اشک ریخت.

- وقتی دل می سوزد چشم هم پاسوز می شود.

- اشک مواد مذاب آتشفشان دل است.

- اشک برای دلی که در آتش می سوزد حکم کپسول آتش نشانی را دارد.

- پیوند زناشویی مانند پیوند درخت بگیر- نگیر دارد.

- با تلویزیون بهتر از دکتر روانپزشک هیپنوتیزم می شد.

- دروغگو را به جهنم بردند گفت: من تازه از بهشت آمده ام.

- دزد معتقد است وقتی او کار می کند وجدانش استراحت می کند.

 

- وقتی دل می سوزد چشم هم پاسوز می شود.

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390 1:3 توسط فرحناز یوسفی


 

در همسایگی گوسفند، يك مغازه جِگركي بود كه هرروز بوي جگرِ كباب شده  گوسفندان ظاهرا " جگرِ گوسفند را كبـــاب مي كرد.

روزي گوسفند به اصطلاح، طاقتش طاق شد و به مغازه جگركي رفت و بناي داد و بيداد گوسفندي را گذاشت.

همه گوسفندان جمع شده بودنــــد و هرکـــدام چیــزی می گفتند  تعدادی از آن­ها گوسفند را دلداری می دادند  تعدادی به طرفداری از گوسفند با صاحب مغـــازه دعوا می­کردند و تعدادی هم تماشا می­کردند و هرکدام نظـــری می دادند. خلاصه غوغایی بود که بیاو ببین...!   

صاحب جگركي كه مرد باتدبيري بود، به گوسفند قول مساعد داد كه از آن به بعد فقط از جگر گاو و بُز براي كباب كردن استفاده كند و با احترام گوسفندان دیگر را از مغازه بیرون فرستاد و به عنوان مهمان­ نوازی و با اصرار فراوان يك سيخ جگر هم به گوسفند داد! گوسفند ابتدا عصبانی شد واز قبول سيخ جگر طفره رفت ولي كم­كم وسوسه شد و تصميم گرفت فقط  براي اولین و آخرین بار امتحاني بكند...!و اين شد كه از آن به بعد پاتوق گوسفند مغازه جگركي شد ...!

P dir=rtl

ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390 1:58 توسط فرحناز یوسفی


هدیه روز مادر

بچه ها دور هم جمع شده بودند و درباره هدیه روز مادر صحبت می کردند. یکی از آن ها می گفت: من برای مادرم لباس زیبایی خریده ام. دیگری می گفت: من هم دیروز با پدر به بازار رفتم و یک انگشتر خریدم و یکی دیگر از بچه ها گفت:.... در بین آن ها دختر کوچکی بود که گفت:من برای مادرم یک مزرعه خریده ام!...

همه بچه ها خندیدند و حرف او را به شوخی گرفتند. فردا که مادر دختر کوچولو هدیه اش را باز کرد لبخند زیبایی بر لبانش  نقش بست:

یک مشت دانه ذرت- یک مشت دانه آفتابگردان-یک مشت دانه لوبیا و...   

فرشتـــــــه

روزی خداوند فرشته ای را به زمین فرستاد که بال نداشت!...فرشتگان دیگرگفتند: فرشته ای که بال نداشته باشد، فرشته نیست...

خداوند گفت: به پایین و به آن مادر و کودک نگاه کنید... فرشتگان با حسرت و شرمندگی سر به زیر افکندند.

وقتی نگاهم به دستان چروکیده مادر و چشمان مهربانش می افتد می فهمم که این فرشته زمینی تنها فرشته ای است که نیاز به بال ندارد.

موهای بافته مادرم

وقتی کوچک بودم عادت داشتم قبل از خوابیدن موهای بافته مادرم را در دست بگیرم و با آن ها بازی کنم تا بتوانم راحت بخوابم...

یک روز دوست قدیمی مادر به خانه ما آمد و موهای زیبای مادر را کوتاه کرد... کوتاهِ کوتاه...

بغض گلویم را گرفت. به حیاط دویدم و زیرِ درخت سیب، کنارِ حوض نشستم و کلی گریه کردم.

شب که از راه رسید غمگین به رختخواب رفتم، ولی ناباورانه دو گیسوی بافته شده مادر را با دو روبان رنگی زیبا به روی بالش دیدم...

مادر کلک زیبایی زده بود... دیگر می توانستم به تنهایی بخوابم...

+ نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت 1390 21:32 توسط فرحناز یوسفی


آقای مدیر گفت : اگر یک باردیگر دیر به مدرسه بیایی از نمره انضباطت کم می شود. او معتقد است که من بی انضباط و کم دقت هستم. من هم از امروز تصمیم گرفتم کارهایم را به موقع و بادقت انجام بدهم تا به موقع به مدرسه برسم و بهانه ای به دست آقای مدیر ندهم.

به همین خاطر صبح زود از خواب بیدار شدم. همه کارهایم را سروقت انجام دادم و الان هم نزدیک مدرسه هستم. امروز ورزش داریم ....

 راستی چرا امروز بند کفش هایم را نبستم!؟

خدای من!...باید برگردم و دمپایی هایم را با کفش ورزشی عوض کنم!....

+ نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت 1390 4:18 توسط فرحناز یوسفی


نگهداری اسرار منتشر می‌شود

مدیر انتشارات نشر سپید از انتشار کتاب "نگهداری اسرار" نوشته بتول مومن خبر داد و گفت: این کتاب یک مجموعه داستان اجتماعی است که در حال حاضر برای دریافت مجوز به وزارت ارشاد فرستاده شده است.
فرحناز یوسفی در گفتگو با خبرنگار مهر افزود: این کتاب 160 صفحه‌ای مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه بزرگسالان است که درون مایه اجتماعی دارد و به احتمال فروان در نیمه اول امسال از سوی انتشارات "پرستوی سپید" منتشر می‌شود.
این ناشر درباره دیگر کتاب‌های این انتشارات اظهارکرد: پیش از سال در یک اقدام ابتکاری، نوشته‌های دانش‌آموزان یک کلاس انشا منتشر شد و اسم این کتاب "داستان‌های کوتاه و شاگردان" نام گرفت.
وی با اشاره به اینکه این کتاب مجموعه‌ آثار دانش‌آموزان در یک کلاس انشا است و کارهای آن را معصومه لایموت دبیر مدرسه راهنمایی زینب (س) نجام داده، بیان کرد: در این مدرسه کلاس انشا به کلاس نوشتن‌ داستان‌های کوتاه تبدیل شد و دانش‌آموزان با ایده‌های خود اقدام به نوشتن داستان کردند.
یوسفی ادامه داد: در کنار تولید این داستان‌ها بازنویسی یکی از داستان‌های به‌یادماندنی نویسندگان بزرگ ایران و جهان در دستور کار قرار گرفت و این کتاب با ویرایش کامل برای قشر سنی نوجوان وارد بازار نشر شد.
وی درباره انگیزه از انتشار این کتاب اینچنین توضیح داد: چاپ آثار نوجوانان با ایده و تفکر خودشان سبب می‌شود نویسندگان به افکار این قشرنزدیک‌تر شوند و به دنبال خلق آثاری به علاقه آنها بروند.
این نویسنده همچنین درباره کتاب تالیفی‌اش گفت: 30 داستان کوتاه از دومین مجموعه داستان‌های کوتاهم به نام "موهای بافته مادرم" تالیف شده و به دنبال نگارش داستان‌های دیگر هستم.
وی اضافه کرد:‌ نام این کتاب برگرفته از یکی از داستان‌های کتاب است که در دوران نوجوانی برایم رخ داده و داستان آن در این مجموعه داستان آورده شده است.
یوسفی ابراز امیدواری کرد که این مجموعه داستان تا پایان سال جاری به پایان برسد.

تاریخ انتشار در سایت: ۱۹ فروردین ۱۳۹۰

منبع: / خبرگزاری / مهر

عناوین // فرهنگ / کتاب

TABLE cellSpacing=1 cellPadding=2 width=

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390 1:24 توسط فرحناز یوسفی


حاجی فیروز

پسر کوچک به پدرش گفت: پدر! دیروز در خيابان حاجی فیروز دیدم. بیچاره! چه اداهایی از خودش در می ­آورد تا مردم به او پول بدهند، ولی پدر! من از او خیلی خوشم آمد، نه به خاطر اینكه ادا در می ­آورد و می ­رقصید، به خاطر اینكه چشم ­هایش خیلی شبیه تو بود...

از فردا مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چهارراه می ­دیدند...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390 0:53 توسط فرحناز یوسفی


کاریکلماتوریا بازی با کلمات- ترکیبی است طنزگونه از کاریکاتورو کلمه به بیانی کاریکاتوری است که با کلمات به ثبت می رسد.واژه کاریکلماتور اولین بار توسط احمد شاملو بر نوشته های پرویز شاپور-پدر کاریکلماتور ایران گذاشته شد. به بیانی کامل تر می توان گفت:کاریکلماتور جملات قصاری است که گاه طنزگونه گاه شعرگونه و گاه پندآمیز است.

کاریکلماتور-گزیده ای از کتاب کاریکلماتور

قلب دومین کرۀ زمینی است که می تواند همۀ انسان ها را در خود جای دهد.

درپیری پوست لباس چین دار می پوشد.

نگاهش را از بره ها دزدیده بود و قلبش را از گرگ ها.

ازمدرسۀ روباه ها رتبۀ ممتاز را کسب کرد.

به جای این که کارکردن را از مورچه بیاموزد خوردن و خوابیدن را از خرس آموخت.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390 0:52 توسط فرحناز یوسفی


مورخ 2 آذر ماه 1389

انتشارات «پرستوي سپيد» در ابتكاري جالب، به زودي نوشته‌هاي دانش‌آموزان يك كلاس انشا را منتشر خواهد كرد.

ايبنا نوجوان: مدير انتشارات «پرستوي سپيد» درباره‌ي جديدترين كتاب‌هاي اين مركز نشر به خبرنگار «ايبنا نوجوان» گفت: «كتاب «داستان‌هاي كوتاه و شاگردان» از كتاب‌هايي است كه انتشارات ما به زودي براي گروه سني نوجوان منتشر خواهد كرد. اين كتاب، مجموعه‌ي آثار دانش‌آموزان در يك كلاس انشاست«فرحناز يوسفي» درباره‌ي اين اثر توضيح داد: «اين كتاب حاصل كوشش «معصومه لايموت» است؛ معلم انشايي كه با هدف تغيير فضاي يكنواخت كلاس انشا از بچه‌هاي كلاسش مي‌خواهد داستان كوتاه بنويسند و يا اگر ايده‌اي براي نوشتن داستان كوتاه ندارند يكي از داستان‌هاي به‌يادماندني نويسندگان بزرگ ايران و جهان را بازنويسي كننداين داستان‌ها با نام خود بچه‌ها در كتاب «داستان‌هاي كوتاه و شاگردان» منتشر خواهد شد. مديرمسوول نشر «پرستوي سپيد» معتقد است انتشار آثار نوجوانان، اثري سازنده دارد. او در اين‌باره توضيح مي‌دهد: «چاپ آثار بچه‌ها با نام خودشان در كتابي مستقل باعث تشويق آنان مي‌شود. اين كار تشويقي و سازنده بچه‌ها را به مطالعه و نوشتن علاقه‌مند مي‌كند. من اميدوارم با برداشتن اين گام كوچك به تكرار نام اين دانش‌آموزان به عنوان نويسندگان آثار ادبي آينده كمك كرده باشم مدير انتشارات «پرستوي سپيد» خود نيز اهل نوشتن است. او درباره‌ي تازه‌ترين اثرش گفت: «اكنون مشغول گردآوري داستان‌هاي كوتاهم هستم و اميدوارم بتوانم تا سال آينده آن‌ها را منتشر كنم. اين مجموعه دومين مجموعه‌ي داستان‌هاي كوتاه من است و احتمالاً با نام «موهاي بافته‌ي مادرم» منتشر خواهد شدانتشارات «پرستوي سپيد» سال 1386 در شهر تهران كار خود را در زمينه‌ي انتشار ادبيات ايراني در حوزه‌ي كتاب‌هاي كودك، نوجوان و بزرگ‌سال آغاز كرد.

کد مطلب88497

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 1:18 توسط فرحناز یوسفی


کد مطلب: 86689

نويسنده‌اي كه با كلمات شوخي می‌كند

آدرس مطلب: http://www.ibna.ir/vdcgy397.ak9374prra.html

خبرگزاری کتاب ايران (IBNA)

http://www.ibna.ir

احوال‌پرسي

نويسنده‌اي كه با كلمات شوخي می‌كند

16 آبان 1389 ساعت 10:56
«فرحناز يوسفي» نويسنده‌اي است كه 11 سال است براي بچه‌ها مي‌نويسد. او در نوشتن داستان‌هاي طنز سررشته دارد و «حاجي فيروز» از آثار برگزيده‌ي اين نويسنده در جشنواره‌ي مطبوعات شهري سال 1388 بود.
ايبنا نوجوان:‌ «يوسفي» مثل خيلي از نويسندگان از كودكي روياي نوشتن داشته است. او در اين‌باره مي‌گويد: «نوشتن از آرزوهاي كودكي من بود. از كودكي به خواندن كتاب‌هايي همچون آثار «چارلز ديكنز»، «هانس كريستين آندرسن» و ديگر نويسندگاني كه براي كودكان و نوجوانان مي‌نوشتند علاقه داشتم و از نويسندگاني چون «شل سيلور استاين» الگو گرفتم. من فكر مي‌كنم شغل بيش‌تر آدم‌ها به آرزوهاي كودكي‌شان برمي‌گردد.»

ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 1:17 توسط فرحناز یوسفی



-گل هرگز با وجود خار احساس خاری نمی کند

-گلاب اشک شادی گل است

-وجه اشتراک مرغ و گل این است که هردو در عزا و عروسی به کار می روند با این تفاوت که گل را در عزا پرپر می کنند، مرغ را در هردو حال...

-بلبلی که روی شیشه گلخانه نشسته بود فکر می کرد حس بویایی و لامسه اش را از دست داده است

- گلخانه زندان گل است

- پروانه از پشت شیشه گلخانه حسرت گل را می خورد

- پروانه با یک شاخه گل به ملاقات گلی که در گلخانه محبوس بود آمد

- گل در گلخانه آرزو می کند که بی خانمان باشد

- بهار در گلخانه محبوس است

وقتی دلت بهاری نباشد با صد گل هم بهار نمی شود

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390 22:56 توسط فرحناز یوسفی


- چون حرف دهانش را نمي ­فهميد، به دارالترجمه رفت.

- سليمان هم كه باشي، زبانِ آدمِ نفهم را نمي ­فهمي.

- خواست اداي فيلسوف ­ها را درآورد، فلسفۀ­ انسان بودن هم از يادش رفت.

- از وقتي آسوده ­خيال شد كه بي خيالِ خيالاتش شد.

- چون مي ­خواست بدهكارِ كسي نباشد ازهمه طلبكاربود.

- وقتي كلاهش راقاضي كرد به شال ­گردنش دستور اعدام داد.

- شانه به جنگ تن به تنِ موها پايان مي ­دهد.

- اگر خريت خر نبود، نجابت اسب درك نمي ­شد.

- مزۀ پول كه زير دندانش رفت، اشتهاي كاذب پيدا كرد.

- قلب، دومين كرۀ زميني است كه می ­تواند همۀ انسان ­ها را درخود جاي دهد.

-درخت در طول زندگی می آموزد که هم با نسیم بسازد و هم با طوفان

+ نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389 2:24 توسط فرحناز یوسفی


مادر می گوید:

- در زمستان نباید بستنی خورد...

- چون زمستان سرد است...

- چون بستنی هم سرد است...

- و اگر بستنی بخورم دچار سرماخوردگی می شوم...

- و اگر سرما بخورم، مدرسه نمی توانم بروم...

وای... چقدر امروز هوا مانند تابستان گرم است!...

+ نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389 23:30 توسط فرحناز یوسفی


معلم روستا به شاگردانش گفت: هرچیزی را که آرزو دارید روزی داشته باشید به عنوان کاردستی درست کنید و به کلاس بیاورید.

بچه ها کاردستی های مختلفی را به کلاس آوردند مثل: یک خانه زیبای شهری، یک کیک تولد، یک ماشین و...

در بین کاردستی ها یک بیل کاغذی هم به چشم می خورد!...

معلم با تعجب از شاگردی که بیل کاغذی را درست کرده بود، پرسید:

آیا تو دوست داری که یک بیل داشته باشی؟

شاگرد جواب داد: یک بیل نه! یک بیل کاغذی، تا وقتی پدر با آن کار می کند دیگر دستانش پینه نبندد...

+ نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389 23:21 توسط فرحناز یوسفی


شال و کلاه کردتا کاموا بخرد و شال و کلاهی نو ببافد.

میل های بافتنی با کاموا قرارداد تولید لباس بستند.

کاموا به میل های بافتنی گفت: فقط وقتی دست در دستتان می گذارم که در دست آدم ماهر باشید.

کاموای سفید با کاموای سیاه همراه شد تا میل های بافتنی دلشان نگیرد.

میل های بافتنی سرگرمِ کلاه بافتن بودند تا سر آدم ها را گرم کنند.

کلافِ کاموا به میل های بافتنی گفت: از بی کارِِِی کلافه ام...

گلوله ی کاموا نگاهی خشمگین به میل بافتنی فرو رفته در شکمش کرد و گفت: لطفا" جای مناسب تری برای استراحت پیدا کن!

میل های بافتنی کاموا را دست به دست می دادند.

گلوله ی کاموا به میل بافتنی گفت : آن قدر قل می خورم تا مثل تو لاغر شوم.

کلافِ کاموا می خواست گلوله شود تا کلافی سر در گم نباشد.

کاموا دوست داشت به شرطی کلاه شود که فقط بر سر آدم برفی برود...

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389 17:42 توسط فرحناز یوسفی |


آدم برفی را در شب یلدا ساختم تا عمر بیشتری داشته باشد.

آدم برفی وصیت کرد که بعد از ذوب شدن، شال و کلاهش را به بچه های فقیر بدهند.

آرزوی دیدن خورشید به قیمت جان آدم برفی تمام شد.

وقتی برف شدت گرفت آدم برفی را زیر لحافی از برف دیدم.

پیرترین آدم برفی عمرش به اندازه یک روز آفتابی است.

آدم برفی نگاهی به ماشین ها کرد و به کلاغ گفت: من هم به زودی همرنگ تو می شوم.

آدم برفی ها کودک به دنیا می آیند و کودک از دنیا می روند.

در تمام عمرم آدم برفی پیر ندیدم.

آدم بی احساس روی آدم برفی را سفید کرد.

آدم برفی به گنجشک گفت: اگرچه دانه ای ندارم، ولی خوشحالم که بعد از ذوب شدنم می توانی رفع تشنگی کنی.

آدم برفی به ابر گفت: سعی کن حریف خورشید شوی تامن نفسی بکشم.

دست های آدم برفی را در جیب هایش ساختم تا احساس سرما نکند.

خورشید به خاطر آدم برفی زیبا از پشت ابر آفتابی نشد.

برای آدم برفی چشم نساختم تا خورشید را نبیند.

دماغ آدم برفی از شدت سرما قرمز شده بود.

وقتی ساخت آدم برفی تمام شد، اعتراض کرد که چرا برایش قلب نساخته ام.

آدم برفی با تمام ذرات وجودش به دانه های برف عشق می ورزد.



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389 23:38 توسط فرحناز یوسفی


عینکی را دیدم که به دنبال چشم می گشت.

عینک ته استکانی پدربزرگ قابی به بزرگی نعلبکی داشت.

با عینک دودی به عزای عینک شکسته ام نشستم.
عینک ها از پشت شیشه عینک فروشی به چشم هایم خیره شده بودند.
وقتی شماره عینک ته استکانی ام بالا رفت با ترس به ته لیوان نگاه کردم.
هرروز با عینکم به ملاقات دنیا می رویم.
وقتی عینکم نیست چشمم غریبی می کند.
وقتی عینکم را ازچشم برمی داشتم می ترسید که دیگر پیدایش نکنم.
عینک دست هایش را به دور گوش هایم انداخت.
عینک در پیری عصای چشم می شود.

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر 1389 1:3 توسط فرحناز یوسفی |


اگر داستان پینوکیو در زمان ما نوشته می شد دیگر او آرزوی آدم شدن نمی کرد.

اگر داستان دماغ پینوکیو واقعیت پیدا می کرد تمام کره زمین چوبی می شد.

اگر پدر ژپتو دماغ سر بالا و پر باد بچه های امروزی را می دید حاضر بود دماغ پینوکیو هزارمتری شود.

پینوکیوی مدرن به دارکوب گفت: دماغم را مدل سربالا کوتاه کن!


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389 0:33 توسط فرحناز یوسفی |


 در  به پنجرهْ اتاق گفت:

 - كاش من جاي تو بودم. تو خيلي خوشبختي كه مي تواني  همراه ديگران چيزهايي را كه بيرونِ اتاق هستند، نگاه كني . تا امروز انسان­هاي زيادي را ديده­ام كه نزديك تو آمد­ه­اند و از چشم تو به آسمان، زمين، دور و نزديك نگاه كرده­اند.

پنجره با خوشرويي لبخندي زد و گفت:

-  اگر آنها هر روز از چشم من به بيرون نگاه مي­كنند، من نيز هر روز آنها را با چشمان خود مي­بينم كه از دل تو عبور مي­كنند تا به پاي من برسند.  

اگر تونبودي اين اتاق، يك اتاق نبود، يك قفس بود و من ميله هاي آن!

+ نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389 19:53 توسط فرحناز یوسفی |


سُرسُره، الاكلنگ، تاب ...

تمام وسايل بازي را امتحان كرده بود.

يك دستش در دست پيرمرد بود و با دست ديگرش محكم ميلهْ تاب را چسبيده بود و فرياد مي­زد: «يك بارديگر، فقط يك بار، فقط همين يك بار!»

همهْ مردم اطراف نگاهشان مي­كردند.

 قطرات ريز و درشت عرق از روي پيشاني پيرمرد سر مي­خورد و بين ابروان سفيدش الا كلنگ بازي مي­كرد و از نوك بيني­اش تاب مي­خورد و بر زمين مي­افتاد.

بيست سال بود كه اين كشمكش ادامه داشت و هر بار اين پيرمرد بود كه مغلوب مي شد، ولي امروز ديگر نمي­خواست وقت دكتر روانپزشك را از دست بدهد.

+ نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389 19:53 توسط فرحناز یوسفی |


مرد گاهي بي­گُدار به آب مي زد ...

چند روزي بود كه زن از دست او آزرده­خاطر بود.

مرد دوستش داشت ... براي جبران گذشته ها، گردنبند ياقوت سرخي برايش خريده بود.

وقتي گردنبند را به گردن زن مي­انداخت، گفت:

-  اين گردنبند را خريدم  تا بداني آتش عشق من هميشه به رنگ اين ياقوت، سرخ است.

اشك­هاي زن چون مرواريد به روي ياقوت سرخ غلتيد و گفت:

-  در تمام طول عمرم، اين اولين باري است كه آرزو كردم چشمانم بينا بود تا بتوانم رنگ آتش عشقت را ببينم.

مرد باز هم، بي گُدار به آب زده بود...

+ نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389 19:25 توسط فرحناز یوسفی |


سهراب کشی...

رستم و اسفندیار...

هفت خوان رستم...

و....

اشتیاق به شنیدن داستان از کودکی با انسان ها همراه بوده و در بزرگسالی نیز با شکل های گوناگون جلوه گر شده است . روایت قصه از پدربزرگ ها و مادربزرگ ها گرفته تا نقل آن از سوی نقالان حرفه ای که مخاطب آن همان کودکانی هستند که هم اینک بزرگ تر شده اند نشانگر اشتیاق همگان به داستان است. در گذشته وقتی که هنوز پای تلویزیون به خانه ها باز نشده بود شب نشینی ها رواج داشت و در این شب نشینی ها که بیشتر در شب های طولانی زمستان انجام می گرفت نقل داستان و حکایت ها نیز شیرینی خاص خودش را داشت . در گذشته حتی پادشاهان نیز افرادی را برای قصه گویی به خدمت می گماشتند. داستان شهرزاد قصه گو نمونه زیبایی از اشتیاق پادشاهان به شنیدن داستان است . در داستان های هزارو یکشب حکایت پادشاهی را می خوانیم که همسرانش را به قتل می رساند ولی زمانی که شهرزاد به همسری او درآمد با قصه های جذاب و شیرینی که هرشب برای او نقل و بازیرکی ادامه آن را به شب دیگر موکول می کرد رفته رفته شیرینی داستان هایش چنان پادشاه را مجذوب ساخت که از قتل وی برای همیشه منصرف شد.

در قهوه خانه های قدیم نیز نقالان وسیله سرگرمی مردم را با خواندن داستان هایی از شاهنامه فردوسی فراهم می کردند . داستان رستم و سهراب- رستم و اسفندیار- رستم و دیو- و گاه داستان های کهنی مثل امیرارسلان نامدار- سمک عیار- ابومسلم و پرده خوانی هایی که بیشتر موضوعات مذهبی را در بر می گرفت. علاقه مردم به شنیدن داستان های حماسی و پهلوانی کار نقالی قهوه خانه ای را رونق می بخشید. نقالان هنرمندانی با قدرت بیان و اعتماد به نفس بالا و حافظه ای قوی بودند که می توانستند داستان ها را به صورت نثر یا گاهی به شعر روایت کنند.

با روی کار آمدن صنعت سینما و توجه به تئاتر از مشتریان قهوه خانه ها کاسته شد و بیشتر صندلی های سینما را مشتریان نقالی پر می کردند. همچنان رادیو و تلویزیون نیز گوی سبقت را از نقالان ربودند و چنان در عرصه جلب مشتری یکه تاز شدند که نقالی اندک اندک به فراموشی سپرده شد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389 19:12 توسط فرحناز یوسفی |


دلم تنگ است....

دلم تنگ است برای کودکی هایم

برای شیطنت ها بی خیالی ها

برای خاطرات تلخ و شیرینی

که در پستوی ذهنم سخت بیدار است

برای آن حیاط و حوض پر ماهی

برای شمعدانی ها  برای سوسن و یاس و اقاقی ها

برای ظهر تابستان و فریاد مدام دوره گرد خسته از تکرار

برای سایه سار سر در بازار

نمکی! نان خشکی! کاسه بشقابی

آهای گل پونه یی! نعنا ! لحاف دوزی

صدای آب حوضی  میرنوروزی

دلم تنگ است...

برای پت پت ساز کمان پنبه زن- فریاد شوق کودکان

در بازی لی لی  قایم باشک

دلم تنگ است

برای پنبه های در هوا افشان آن حلاج

که در گرمای تابستان

فضای کوچه را مانند ماه بهمن و دی

در لحاف برف می پوشاند

دلم تنگ است.... اما یادها و خاطرات دور

همچنان در برگ هایی از حریر مهر

جای شان سبز است

ومن باغ دلم را با هوایش تازه می سازم....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389 17:53 توسط فرحناز یوسفی |


لباس چین دار

دختر کوچولو همیشه آرزو داشت که لباس چین دار و زیبایی داشته باشد، ولی آنها فقير­تر از آن بودند که بتوانند چنین لباسی را برای او بدوزند.

تا آن روز صبح ... دخترک وقتی از خواب بیدار شد، لباس چین دار زیبایي را بالای سرش دید! باورش نمی­شد. رنگ پارچه، کمی کهنه به نظر می­رسید، ولی نخ­های آن نو بود. معلوم بود که تازه دوخته شده است.

با خوشحالی لباس را پوشید و به کنار پنجره رفت، تا این خبر را به دختر همسایه بدهد. چشمش به پنجره افتاد.

پنجره لُخت بود...

مسابقه آواز

در مزرعه ­اي تمام حيوانات جمع شده بودند تا خوش صداترين حيوان مزرعه را انتخاب كنند.

كلاغ داور مسابقه بود. بعد از آنكه تمام حيوانات آمدند و آواز خود را خواندند، كلاغ پس از كمي تأمل جايزه خوش صداترین حيوان را به الاغ داد!...

قناري و بلبل و پرندگان ديگر بدون هيچ حرفي «پريدند» و رفتند...

جيرجيرك، بوقلمون، گاو و حيواناتي كه معتقد بودند حق آنها ضايع شده سر اينكه كدام خوش ­صداترند، به جان هم « پريدند...»

ولي جالب اين بود كه عقل از سر همة حيوانات «پريد» وقتي كه شنيدند كلاغ گفت: «اگر من داور مسابقه نبودم پر واضح است كه خودم به عنوان خوش ­صداترين حيوان مزرعه انتخاب مي­شدم.»

تلخ و شيرين

شيرين به تلخ گفت :

سال ­هاست كه تو را كنار اسم خود يدك مي­كشم. تجربه ثابت كرده كه انسان ­ها مرا بيشتر از تو دوست دارند؛ درميهماني ­ها، شادي ­ها، جشن ­ها و تمام زندگي آنها من نقش اصلي را دارم و آنها با آغوش باز مرا مي­پذيرند، ولي تو هميشه ناغافل مي­آيي و خودت را تحميل مي­كني. بهتر نيست راهت را بكشي و بروي ...

تلخ از زبان تلخِ شيرين ناراحت شد و در سكوت به تلخي گريست ...

زبان از گرية تلخ، دلش به درد آمد و به شيرين گفت: «يادت باشد كه تا وقتي قابل احترام هستي كه خودت باشي. به حرف­هايت دقت كن! شيريني در آنها مي­بيني؟ من مي­دانم كه اين كلمات را هم از انبار تلخ دزديده­اي»

زبان بعد از گفتن اين حرف وقتي شرمندگي را در چشمان شيرين ديد گفت :

«اين نكته را هم فراموش نكن!...انسا­ن­ها با وجود تلخي است كه قدر شيريني را مي­دانند و اگر تلخ نبود، وجود تو هم بي ­معنا بود...»

بي­وفا

به پهناي صورت اشك مي­ريخت. هنوز بي­وفايي مرد را باورنكرده بود و با خودش زمزمه مي­كرد:

- به همه چيز فكر مي­كردم، غير از اينكه روزي بي­وفا ­یی ات را ببينم. به من قول داده بودي هرگز تنهايم نگذاري، ولي امروز در اين تنهايي بايد دست و پا بزنم...

صداي دختر بچه ­اي نجوايش را قطع كرد:

- خانم يك شيشه گلاب مي­خريد؟..شیشۀ گلاب را گرفت و سنگ قبر را با دقت شستشو داد.

رنگ سفيد

عاشق رنگ سفيد بود.

مي­گفت هميشه زيباترين رنگ است.

رنگ پوستم را دوست داشت، چون سفيد بود.

مي­گفت: «هميشه لباس ­هاي سفيدت را بپوش، زيباتر مي شوي .»

براي هديه، گل سفيد مي­خريد.

براي تولدم هم يك پانداي سفيد خريده بود.

اما از وقتي كه رنگ موهايم سفيد شده، ديگر حرفي از زيبايي رنگ سفيد نمي­زند...

+ نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389 19:25 توسط فرحناز یوسفی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

فرحناز یوسفی
از اعضای انجمن نویسندگان کودک و نوجوان - کارشناس روانشناسی بالینی و مدیر انتشارات پرستوی سپید هستم.
در سال های گذشته به مدت 7 سال در دانشگاه آزاد اسلامی- واحد پزشکی تهران فعالیت داشتم و 3 سال نیز مدیر پیش دبستانی ارتش-پایگاه نهم شکاری بودم.
تاکنون کتابهایی در حوزه کودک و نوجوان و بزرگسال تالیف کرده ام که تعدادی از آنها در زمینه داستان های کودکان و داستان کوتاه و مستند است و تعدادی نیز کاریکلماتور یا بازی با کلمات است.
با نشریات مختلفی همکاری دارم ازجمله: مجله طنزو کاریکاتور- دوچرخه - باران و ... ....
نام تعدادی از کتاب هایم: پیشه وران کهن - حاجی فیروز- گاهی لبخند- نگاهی دیگر- بازی با کلمه ها- شوخی با کلمه ها- کاریکلماتور- چشمهای مریم و...
از زمانی که مدیر انتشارات پرستوی سپید شدم با توجه به این که مولف بودم و آشنا به سختی های راه - تصمیم گرفتم با تمام نوقلمان یا کسانی که اولین اثر مفیدشان را می خواهند چاپ کنندتا جایی که در توانم است همکاری کرده و گامی مثبت در جهت ادبیات کشورم بردارم. با یادش و به یاریش....


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

اسفند 1390

بهمن 1390
آذر 1390
آبان 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389


آرشیو موضوعی

خبر
داستان کوتاه
کاریکلماتور


پیوندها

مجله طنز و کاریکاتور
طنز و کاریکاتور- جواد علیزاده
دانلود رایگان اشعار 45 شاعر پارسی گوی قدیم
سخنان بزرگان و جملات کوتاه زیبا
دانلود رایگان کتاب-کتابخانه امید ایران
فراخوان های ادبی
دانلود کتاب-پارس بوک
معرفی کتاب- داستان- شعر
lمرجع کتاب های روز ایران و جهان
اشعار شعرا با صدای خودشان
ایرانیان گرافیک
کاریکلماتور
انجمن دانش آموختگان و دانشجویان
حوزه هنری استان تهران
مجله کیهان بچه ها
موسسه فرهنگي نور انديشان
اشعار جواد مزنگی- حنجره مصلوب
دانلود رایگان کتاب- تک کتاب
فهرست کتاب های که تا قبل از مرگ باید خواند
گروه سها- تفریح و سرگرمی
دانلود کتاب های روانشناسی
خبرگزاری کتاب ایران - ایبنا
کتاب بیست
داستان کوتاه و دانلود کتاب- میهن کتاب
نشریه طنز و کاریکاتور ملس
کالو- کوچکترین مدرسه جهان
دانلود 150 رمان
سایت آگهی و تبلیغات رایگان
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin